انشای طنز
برگردان طنز ازقسمتی از درس هشتم پایه ی اول راهنمایی، کاری از هستی بیابانی،مدرسه ی تیز هوشان تنکابن به نام خدا
درس هشتم . چشمه ي معرفت
تو يكي از روز هاي نوجونيم كه زيادي كنجكاو بودم، براي گرفتن و كشف كردن رفتم به روستا. با كنجكاوي طبيعت را نگاه ميكردم.
گوش مي دادم، چشم مي دادم ،دل... خلاصه كل اعضاي بدنمو بخشيدم روحم اونقدر غرق فهميدن بود كه رفته بودم رو ويبره .
احساس ميكردم چشمه هاي معرفت از من فواره ميزنند اب هاي سرد و گواراي فهم و دانايي در من غل غل مي كنند.درست نميدانم كه در آن لحظه تا كجا ميفهميدم ونميدانم اصلا ميفهميدم يا نه.توي همون فواره اي كه اول گفتم غرق شده بودم كه يهو آب اومد لاي انگشتان پاهاي برهنه ام را ناز و نوازش كرد.
از صحرا برگشتم. نسيم مثل يه مامان مهربون كه به بچه هاش درس حقشناسي و ادب ياد ميده سرهاي نهال هاي جوان و بوته هاي نوزادش را براي خدافظي با من خم كرده بود ، ولي من بهشون گفتم كه خم نشوند چون كمرشون درد ميگيره و بعد ديسك كمر و بعد بايد فيزيوتراپي بدن و هزارتا بدبختي ديگه...
توي آخرين نقطه ي ديد كه صحرا داشت كم كم از نظرم ناپديد ميشد يادم اومد كه من باهاشون خداحافظي نكردم ، برگشتم و با تكون دادن دستام به احساسات خاموش اما سرشار از پاكي و صفاي اين طبيعت پاسخ ميگفتم كه، ياد فيلم هاي هندي افتادم.