یاد سلمان

بر دامن مادرم اگر گندم می پاشیدی سبز می شد از بس گریسته بودم   

                                                                   ۱۵ابان روز بزرگداشت سلمان گرامی باد

قلم نوپای دانش اموزان من

نیکو نادری ، مدرسه ی فرزانگان ،پایه ی هفتم

امروز صبح که از خواب بیدارشدم ...

اولین چیزی که دیدم صورت پر  مهر مادرم بود که با صدایی لطیف و ارامش بخش میگفت: نیکو...نیکو....عزیزم ....بیدار شو.

از تختم پایین آمدم و مانند همیشه پردههای اتاقم را کنار زدم و به تراس اتاقم رفتم. خورشید هنوز چهره ی زرین خود را به جهانیان نشان نداده بود ولی اسمان بسیار زیبا و دیدنی بود. شبنم ها روی گلبرگ ها چشمک میزدنند. کوهی در ان سوی شهر لباسی سفید از جنس برف به تن  کرده بود. وای خدای من! چقدر نگاه کردن به برگ های رنگارنگ کف حیاط لذت بخش بود. در حال نگاه کردن به غنچه های زیبا و لی درحین حال گرفته و پر رمز و راز بودم که صدای پدرم که میگفت:« دختر عزیزم... مدرسه ات دیر میشود  زود تر حاضر شو». مرا به طرف خود فرا خواند.

مثل هرروز با چشمانی خواب آلود حاضر شدم و با پدر مادرم خداحافظی کردم. وارد حیاط که شدم با صحنه جالبی روبه رو شدم. چند مورچه با تلاش و کوشش زیاد سعی داشتند تکه ای چیپس را به عنوان آذوقه به لانه خودشان ببرند. باخودم گفتم: چه خوب میشد تمامی انسان ها هم به اندازه ی این چند مورچه با هم همکاری میکردند و با سعی و پشتکار زیاد به هدفشان میرسیدند. ناگهان صدای بوق سرویسم رشته افکارم را پاره کرد. با تبسمی بر لبانم به ان مورچه ها گفتم: موفق باشید، امیدوارم وقتی برمیگردم این تکه چیپس اینجا نباشه. با قدم های استوار به طرف سرویسم رفتم. سوار ماشین شده و به راننده سلام کردم. نگاهم را به سوی خانه مان بردمو مادرم را دیدم که با تبسمی زیبا و دلنشین به من نگاه میکند. به او لبخند زدم و این گونه بود که از خانه مان دور شدم. در راه آدمهای مختلفی را دیدم. دخترانی کوچک و خندان دست در دست مادرانشان در حال رفتن به مدرسه بودند . در طرفی دیگر پسرهای با مزه و بازیگوش که در حال دویدن به سوی مدرسه خود بودند. مردهای مسن که در صف نانوایی ایستاده بودند و انتظار نانی را میکشیدند تا بتوانند شکم خانوادشان را سیر کنند.خبری از اواز خوش بلبل هانبود ولی تا دلت میخواست میتوانستی صدای کلاغ ها را که با صدای بسیار بسیار دلنشین خود قارقار میکردند را بشنوی.در حال نگاه کردن به مردمی بودم که کفش تلاش و همت به پاهایشان کرده بودند و برای زندگیشان زحمت میکشیدندکه ناگهان صحنه ای جلوی چشمانم پدیدار شد که تمام بدنم را به لرزه درآورد. دوخانم که به ظاهر خیلی نیازمند بودند، همراه با 2پسرکوچک که سعی داشتند از سویی به سوی دیگر خیابان بروند.را دیدم که به طور ناباورانه فهمیدم  پسرکی که در آغوش مادرش بود هیچ لباسی برتن نداشت فقط با کمی نایلون سعی کرده بودند بدن پسرک را بپوشانند. ترافیک سنگینی ایجاد شده بود زیرا آن یکی پسر که کمی بزرگتر به نظر میرسید، از نعمت الهی دست و پا به خوبی برخوردار نبود فقط یک دست و پای کاملا ناقص داشت حتی به خوبی قادر به راه رفتن نبود. با کمک همان یک دست ناقصش خود را روی زمین میکشید. آن مادر مظلوم همبا سرافکندگی خیلی زیاد که در چشمانش موج میزد، سعی داشت به فرزند خود کمک کند تا او بتواند به آن طرف خیابان برود. واقعا برای همه ی مردمی که در آنجا حضور داشتند متاسف شدم. زیرا به جای اینکه به کمک پسرک و خانواده اش بشتابند و سعی کنند که آن پسر معصوم که صورتش خیس اشک بود را به آن طرف خیابان هدایت کنند، با داد و فریاد خود نسبت به آن مادر و پسر بی لیاقتی خود را ثابت میکردند. آنقدر بوق میزدند و بی قراری میکردند و به آنها ناسزا میگفتند که دوست داشتم در آن لحظه زمین دهان باز میکرد و مرا میبلعید حاضر بودم ان موقع کور میشدم و این صحنه دردناک را نمیدیدم. در آن لحظه قلبم هزارتکه شد و زبانم بند آمده بود. پس از کمی انتظار پسرک موفق شد به مقصدش برسد. درحال چرخیدن به دور میدان بودیم که من توانستم صورت آن مادر فداکار را ببینم. او چهره ی بسیار زیبا و آرامش بخشی داشت. چشمانش پر از غم و اندوه بود و بسیار ناامید به نظر میرسید. شال گردن کهنه اش را از گردنش درآورد و به دور آن پسر کوچکی که از سرما به خود میلرزید پیچید. از آنجا دور شدیمو پس از گذشت زمان اندکی، دوستم روبه من کرد و گفت: نیکو، میبینی دنیا چقدر بی انصاف و بی رحم است؟ و من با بغض وحشتناکی که در گلویم داشتم جواب دادم: آره. ما خیلی چیزها داریم که قدرشان را نمیدانیم¸و از ان ها به خوبی استفاده نمیکنیم. به دست و پای خودم نگاه کردم  و با خودم گفتم: خدایا شکرت ازت ممنونم که من فاقد ایننعمت های ارزشمند نیستم و هیچ مشکلی ندارم. ازت خواهش میکنم که به ان خانواده کمک کنی و هرچه زود تر مشکلاتشان را برطرف کنی.و به خودم قول دادم که از این به بعد دیگر ناشکری نکنم  و قدر این نعمت های ارزشمند را بدانم. دوستان من اگر شمارا ناراحت کردم معذرت میخواهم ولی قصد و نیت من این بود که شماهم بدانید که بعضی از آدم ها حتی از دست و پا هم برخوردار نیستند. ولی ما با داشتن این همه نعمت بازهم مشکلات جزئی را بهانه کرده و زندگی را برخود سخت میکنیم. قدر تک تک نعمت هایتان را بدانید و از ان ها مراقبت کنید و خداوند را شکر کنید. زندگی کوتاه تر از ان است که فکرش را میکنی. با مشکلات بی ارزش آن را کوتاه تر نکنید. خدایا از طرف همه ی مردم آرزو میکنم که مشکلات تمام آدم ها را برطرف کنی و هیچ کس چه در این دنیا چه در ان دنیا عذاب نکشد...                                   الهی آمین...   نیکو نادری.

 

 

 

املای زندگی

یادمان باشد باشد در املای زندگی همیشه برای محبّت تشدید بگذاریم تا از دوستی وانسانیت حتی نیم نمره کم نشود.

ادبیات  خیابانی

مدت ها دلم می خواست نوشته های پشت کامیون وماشین ها را جمع کنم  اما به علت سرعت رفتن وخاکی بودن ماشین ها کارم ناقص می ماند چندی پیش در وبلاگ دانشجویان دانشگاه فرهنگیان رشت این مجموعه را یافتم:

بخور ماست و خیار و هندوانه!

 


لاستیک قلبمو با میخ نگات پنچر نکن....

 


قربان وجودت که وجودم ز وجودت بوجود آمده مادر...

 

شتاب مکن! مقصد خاک است...

 


رادیاتور عشق من از بهر تو، آمد به جوش!

 


اگر نداری باورم بنگر به روی آمپرم...

 

کاش جاده زندگی هم دنده عقب داشت...

 


آب رادیاتور ماشین بخور محتاج نامردان نباش!....

 


آدم دیوانه را بنگی بس است خانه پرشیشه را سنگی بس است!

 

اتوبوس من غصه نخور، منم یه روز بزرگ میشم!(ژیان)

 


سر پایینی برنده سر بالایی شرمنده!

 

داداش مرگ من یواش!....

 

کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت...

 


تند رفتن که نشد مردی! چشم انتظارم که برگردی...

 

یا اقدس! یا هیچکس....

 

زندگی نگه دار پیاده می شم....

 


دریای غم ساحل ندارد...

 


از عشق تو لیلی؛ رفتم زیر تریلی...

 


همه از مرگ می ترسند من از رفیق نامرد...

 


به مد پرستان بگو آخرین مد کفن است...

 

بخور و بخواب کارمه
الله نگهدارمه!

 


تاکسی نارنجی
از من نرنجی!

 


تجربه نام مستعاری است که بر خطاهای خود میگذاریم!

 

جهان باشد دبستان و همه مردم دبستانی
چرا باید شود طفلی ز روز امتحان غافل؟!

 


داداش مرگ من یواش...

 


امان از دست گلگیر ساز و نقاش!

 


حالا که خر تو خره ماهم پیرایدم(ژیان)...

 

رخش بی قرار!....

 


رفیق بی کلک مادر!

 


در طواف شمع می گفت این سخن پروانه ای
سر پیچ سبقت نگیر جانا مگر دیوانه ای!

 


دنبالم نیا خودم اسیرم!

 


عاقبت فرار از کلاس...

 

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ تر از هیچ تو بر هیچ مپیچ!

 

دودوتا هفتا کی به کیه!!!!؟؟؟؟

 


ژیان عشقت مرا بیچاره بنمود
ز شهر و خانه ام آواره بنمود!

 

 


سر پایینی نوکرتم
سر بالایی شرمندتم(ژیان)

 


شب و روز رانندگی در جاده ها کار من است
از خطر باکی ندارم جون خدا یار من است!

 


قربان وجودی که وجودم ز وجودش بوجود آمده است!

 


کوه از بالا نشینی رتبه ای پیدا نکرد
جاده از افتادگی از کوه بالا میرود!

 


گاز دادن نشد مردی
عشق آن است که بر گردی!

 


گلگیرم ولی گل نمیگیرم!

 

یه بار پریدی موتوری دو بار پریدی موتوری آخر می افتی موتوری!

 


نوکرتم ننه!

 

یا علی گفتیم و قسط آغاز شد!

 

 
دیشب بابام منو زد بخاطر تو ...

 


نیم كیلو باش ولی مرد باش...

 

 ببخشید پشتم به شماست....

 

 
عاقبت لیسانس گرفتن.....

 


این وسیله بهر روزی دست ماست
در حقیقت مالک اصلی خداست...

 


گشتم نبود نگرد نیست...

 

زگهواره تا گور بی خیال؟

 


جوانی المثنی ندارد...

 

 عاشق بی انتظار مادر...

 


علم بهتر است یا ثروت؟هیچكدام فقط ذره ای معرفت



ناز نگات قشنگه!

 


تند رفتن كه نشد مردی
عشق است كه برگردی

 

داداش جان به خاطر اشك مادر یواش!

 

من نمی گویم مرا ای چرخ سرگردان مكن
هرچه می خواهی بكن محتاج نامردان مكن!

 

شد شد، نشد نشد....

 


از درخت خسته می شه
پاییز فقط یه بهانه است...

 


در این دنیا كه مردانش عصا از كور می دزدند
من بیچاره دنبال مرد می گردم...

 


از بس خوردم مرغ و پلو.آخر شدم ماركوپولو...

 


بخاطر دلم ولم...

 

100 بار بدی كردی و دیدی ثمرش را
خوبی چه بدی داشت كه یك بار نكردی....

 

پادشاه عالمی، بازهم گدای مادری

 


نمیخام شمع باشم دخترا فوتم كنن
میخام سیگار باشم لوطیا دودم كنن...

 


همه از من میترسن، من از نیسان آبی...

 

به درویشی قناعت كن كه سلطانی خطر دارد...

 

جون من داداش یه خورده یواش!

 


اسیرتم ولی آزاد !

...................................................

 

مرگ بی صدا

به آرامی آغاز به مردن می­کنی اگر سفر نکنی، اگر کتاب نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خوت قدر دانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می­کنی زمانی   که به خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می­کنی اگر بردهی عادت خود شوی، اگر همیشه از یک راه تکراری بروی، اگر روز مرگی را تغییر ندهی، اگر رنگ­های متفاوت به تن نکنی یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می­کنی اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی­دارند و ضربا ن قلبت را تندتر می­کنند، دوری کنی.

تو به آرامی اغاز به مردن می­کنی اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی، اگر برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی، اگر ورای رویاها نروی اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگی ات ورای مصلحت اندیشی بروی.

امروز زندگی را آغاز  کن! امروز مخاطره کن! امروز کاری کن! نگذار که به آرامی بمیری!

شعر: پابلو نرودا

ترجمه: احمد شاملو 



قلم نو پای دانش آموز من

به نام خداوند جان و خرد

موضوعات انشاء

1.با چشمه از کوه تا دریا سفر کنید

2.آبی

3.از زبان مترسک سخن بگوییدü

 

آدمی، تنها در میان انبوهی از گیاهان ایستاده و خیره مانده است. آدمی چوبی که با داشتن کت و شلوار قهوه ای و با چکمه های سوراخ و چشم های دکمه ای شب را به روز می رساند و مانند پدری مهربان از بچه هایش که همان گیاهان هستند نگه داری می کند.

او در مورد زندگیش این چنین می گوید:

روزی مردی تصمیم گرفت برای مزرعه اش موجودی ترسناک بسازد. چند تکه چوب را به هم وصل کرد، کلاه سوراخش را بر سرم سرم گذاشت، کت پاره بی آستینش را بر تنم کرد، شلواری به پایم کرد و چکمه های سوراخش را که مدتها در انباری خانه خاک می خورد به پاهایم کرد؛ و از من موجودی ترسناک و بی روح که قلب ندارد ساخت تا در مزرعه مراقب محصولاتش باشم، اما او نمی دانست که در این تن چوبی احساسی هم به وجود می آید. من در این مزرعه دور افتاده مترسکی تنها و بی کس هستم و با گیاهان هم صحبت و با پرنده هایی همچون کلاغ در حال مجادله ام. همیشه از ترس اینکه کسی به گیاهان من صدمه ای وارد کند هیچگاه چشمم را نمی بندم. من جوانی بیش نبودم، اول بچه ها از من می ترسیدند کلاغ ها می آیند و به سرم نوک می زدند اما چون من زبان ندارم درد را تحمل می کردم.

سنگ هایی که بچه ها به من می زدند بسیار دردناک بود؛ اما من با هدفی که داشتم هیچ چیز نمی گفتم. همیشه مایۀ ترس و وحشت هستم. اما هیچ کس نمی داند من مترسک مهربانی هستم که همیشه مراقب محصولاتم. حتی هیچ کس از من تشکر هم نمی کند. اگر من نبودم این محصولات هم نبود که باعث سیر شدن این افراد شود در تابستان تنم خشک می شود. چشم های دکمه ایم در زری نور براق نشان داده می شوند.

در زمستان و پاییز زیر باران شدید خیس می شوم و حتی پناهگاهی هم ندارم که خودم را از باران دور کنم. کتم خیس می شود و داخل چکمه های سوراخم آب پر می شود و موقع بادهای خشمگین از سرما به خود می لرزم و بعضی موقع هم کلاهم را باد می برد و منتظر می مانم فردا کسی بیاید و کلاهم را بر سرم بگذارد.

من جان ندارم و نمی توانم تکان بخورم، قلب ندارم و نمی توانم نفس بکشم، زبان ندارم و نمی توانم حرف بزنم ولی احساساتم به من می گوید با همه مهربان باشم تا خاطره خوبی را برای دیگران به یادگار بگذارم. حالا وقت آن رسیده که از این جهان پر از سختی و مشکلات اما شیرین خداحافظی کنم. لب هایم خشک، موهایم ریخته و نفسم حبس شده و چشم هایم را می بندم و دلم را به این جهان هدیه می دهم.

 

پروانه فتحی،دوم راهنمایی مدرسه ی زینب کبری(س)،اذر 91

 

 

    

قلم نوپای دانش آموز من

به نام یزدان پاک

 

نام:فاطمه

نام خانوادگی: ناظریان

نام دبیر: خانم زارع

پایه تحصیلی: سوم راهنمایی

نام مدرسه: زینب کبری(س)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رویای خیس

 

      تک زنگ اول،بعد از تصحیح شدن املاها،معلم ماژیک را برداشت و نوشت:"یکی از تصاویر کتاب خود".این مسئله برایم گنگ بود،نمی دانستم با آن چه کنم.کتابم را باز کردم.ورق زدم،بازهم ورق زدم.ورق زدم و ورق زدم تا به صفحه ی 41 رسیدم.ناگهان آن تصویر چشمان مرا به طرف خود کشاند.نگاهش کردم. در آن چیزی دیدم که برایم آشنا بود.یک حس آشنا به من دست داد.من در آن تصویر عشق را دیدم،آرزو را، رویا را،یک رویای خیس.خیس وآزرده.

آن رویا،عشق بود.آرزوی همان عاشق که گل باران زده ی عشقش در میان مرداب گرفتار شده بود.او فریاد می زد اما صدایش به هیچ کس وهیچ جا نمی رسید.چه کسی جز یک عاشق می توانست صدای ناله و درخواست کمک عشق را بشنود؟آری،یک عاشق واقعی.فقط او می توانست نجاتش دهد.اما هیچ کس از کنار آن مرداب نگذشت.رویای خیس و آزرده می گریست.رویایی که دل ابرها نیز برایش سوخت وآنان نیز به پای او گریستند.گریستند و گریستند.تا این که بالاخره گل آنقدر خیس شد که توان تکان خوردن هم نداشت ومرداب آنقدر از آب پر شده بود که ممکن بود هر لحظه گل را در کام خود فرو برد.او هر چه بیشتر دست و پا می زد،بیشتر فرو می رفت.حالا گل در مردابی از ترحمی که به او شده بود،گرفتار بود.در این میان خداوند او را صدا زد و گفت:"ای عشق! ای والاترین احساس!".پاسخ داد:"بله ای خداوند احساس،ای بوجود آورنده ی دوستی،مهربانی و در نهایت عشق!بله؟". خداوند گفت:"من کمکت خواهم کرد.نمی گذارم محبتی که خود آن را فراترین احساس خوانده ام و پیش از هر احساس دیگری آن را آفریدم،در میان مردابی که آنقدر دور است که هیچ کس صدایش را نمی شنود،بماند و نابود شود.دستم را بگیر تا تو را بالا بکشم." عشق در پاسخ گفت:"پروردگارا! لطف وعظمت تو بر هیچ کس پوشیده نیست.اما می خواهم به دست یک عاشق نجات یابم.می خواهم بدانم هنوز برایش آنقدر ارزش دارم که در مرداب گرفتار شده ام،دستم را بگیرد؟" خداوند گفت:"اما در آینده فقط تعداد اندکی از اینجا خواهند گذشت که هیچ یک از آنها آنقدر عاشق نیست که وقتی صدایت را شنید،بتواند تو رت نجات دهد.حرفم را گوش کن.دستم را بگیر." او گفت:"نه،پس همان بهتر که عشق برای همیشه نابود شود."همان گونه که خداوند گفته بود در روز های بعد فقط تعداد اندکی از آنجا گذشتند.بعضی از آنها که قطره ای از عشق در وجودشان بود،صدای او را شنیدند؛اما دست هیچ یک آنقدر بلند نبود که بتواند نجاتش دهد.برای نجات او از میان مرداب ترحمی که ابر ها از سر نادانی درست کرده بودند،تنها دست های بسیار بلند یک عاشق واقعی که عشق سرشارش را از دست های بسیار بلندش می شد فهمید،می توانست کارساز باشد.حالا بیشتر از نیمی از بدن گل در مرداب فرو رفته بود و او روز ها را در انتظار آن عاشق که بیاید و او را نجات دهد،می گذراند.اما آن منجی هرگز نیامد.                              حالا فقط صورت گل دیده می شد.ناگهان مرداب به خاطر سنگی که کودکی از سر شوخی به داخل آن انداخته بود،موج گرفت.و این موج برای او در این وضع یعنی مرگ.عشق فهمید که زمان مرگش فرا رسیده است. در لحظه ی آخر قطره ی اشکی از گونه اش چکید و گفت:"فهمیدم که دیگر عشق ارزشی ندارد و همینجا ودر همین لحظه او برای همیشه خواهد مرد."این راگفت و چشم هایش را بست.موج به او رسیده بود و او را در کام خود می برد.

آری.او مرد؛برای همیشه.عشقی که دست دستگیر خدا را به خاطر ارزش خود برای یک عاشق رد کرد و جواب نگرفت.عشقی که صدایش به هیج جا نمی رسید...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نغز گویی های شاعران( "مربع" ارایه ای است که یک شعررامی توان هم ازعرض خواندوهم ازطول)!

از فرقت ان دلبر من دائم بیمارم

آن دلبر کز عشقش بادردم وبیدارم

من دایم بادردم بی مونس و بی یارم

بیمارم  و بیدارم  و بی یارم وغمخوار

و یا:

 

به جانت  نگارا     که داری   وفا 

نگارا   وفا کن   به دل   بی جفا

که داری به دل  دوستی مرمرا 

وفا   بی جفا    مرمرا   خوشترا

                                                                  شاعر نامعلوم

                                                                                          سارازارع جیرهنده 

پیغامگیر شاعران

یک مطلب جالب در سایت کلوب دیدم ( البته در منابع مختلفی آمده و منبع اصلی آن مشخص نیست )

آیا می دانید بر روی پیام گیر تلفنی خانه هر کدام از  شاعران چه ضبط شده است ؟

پیغام گیر فردوسی

نمی باشم امروز اندر سرای

که رسم ادب را بیارم به جای

به پیغامت ای دوست گویم جواب

چو فردا بر آید بلند آفتاب      

 

     پیغام گیر خیام

      این چرخ فلک عمر مرا داد به باد

    ممنون توام که کرده ای از من یاد

    رفتم سر کوچه ، منزلِ کوزه فروش

    آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد

         

    پیغام گیر منوچهری

    از شرم به رنگ باده باشد رویم

    در خانه نباشم که سلامی گویم

    بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت

    زان پیش که همچو برف گردد رویم

 

         پیغام گیر مولانا

    هر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم

    شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم

    برگو به من پیغام خود...هم نمره و هم نام خود

    فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم

    

 

    پیغام گیر بابا طاهر

     تلیفون کرده ای جانم فدایت

    الهی مو به قوربون صدایت

    چو از صحرا بیایُم نازنینُم

    فرستم پاسخی از دل برایت

         

    پیغام گیر حافظ

    رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود ، غم مخور

    تا مگر بینم رخ جانانه ی خود ، غم مخور

    

    بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بُگذاری پیام

    زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود ، غم مخور

     

    پیغام گیر سعدی

    از آوای دل انگیز تو مستم

    نباشم خانه و شرمنده هستم

    به پیغام تو خواهم گفت پاسخ

    فلک را گر فرصتی دادی به دستم

    

    پیغام گیر نیما

      چون صداهایی که می آید

    شباهنگام از جنگل

    از شغالی دور

    گر شنیدی بوق

    بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم

    در فضایی عاری از تزویر

    ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه

    پاسخی گیرد ز من از دره های یوش

     
    پیغام گیر شاملو

    بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت

    سنگواره ای از دستان آدمیت

    آتشی و چرخی که آفرید

    تا کلید واژه ای از دور شنوا

    در آن با من سخن بگو

    که با همان جوابی گویم

    تآنگاه که توانستن سرودی است

     
    پیغام گیر سایه

    ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان

    دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان

    گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد

    به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان

     

    پیغام گیر فروغ

    نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم

    با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم ..می آیم

    و آستانه پر از عشق می شود

    و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند

    سلامی دوباره خواهم داد

خدا انسان را آنگونه که انسان،خدارابرای خود آفریده، نیافریده است!               زارع

حتی اگر نباشی ،می آفرینمت

          چونان که التهاب بیابان ،سراب را

                                                                                              قیصر امین پور

من از خیر این ناخدایان گذشتم

            خدایی برای خودم آفریدم

                                             قیصر شاعران:امین پور