قلم نوپای دانش آموز من
به نام یزدان پاک
نام:فاطمه
نام خانوادگی: ناظریان
نام دبیر: خانم زارع
پایه تحصیلی: سوم راهنمایی
نام مدرسه: زینب کبری(س)
رویای خیس
تک زنگ اول،بعد از تصحیح شدن املاها،معلم ماژیک را برداشت و نوشت:"یکی از تصاویر کتاب خود".این مسئله برایم گنگ بود،نمی دانستم با آن چه کنم.کتابم را باز کردم.ورق زدم،بازهم ورق زدم.ورق زدم و ورق زدم تا به صفحه ی 41 رسیدم.ناگهان آن تصویر چشمان مرا به طرف خود کشاند.نگاهش کردم. در آن چیزی دیدم که برایم آشنا بود.یک حس آشنا به من دست داد.من در آن تصویر عشق را دیدم،آرزو را، رویا را،یک رویای خیس.خیس وآزرده.
آن رویا،عشق بود.آرزوی همان عاشق که گل باران زده ی عشقش در میان مرداب گرفتار شده بود.او فریاد می زد اما صدایش به هیچ کس وهیچ جا نمی رسید.چه کسی جز یک عاشق می توانست صدای ناله و درخواست کمک عشق را بشنود؟آری،یک عاشق واقعی.فقط او می توانست نجاتش دهد.اما هیچ کس از کنار آن مرداب نگذشت.رویای خیس و آزرده می گریست.رویایی که دل ابرها نیز برایش سوخت وآنان نیز به پای او گریستند.گریستند و گریستند.تا این که بالاخره گل آنقدر خیس شد که توان تکان خوردن هم نداشت ومرداب آنقدر از آب پر شده بود که ممکن بود هر لحظه گل را در کام خود فرو برد.او هر چه بیشتر دست و پا می زد،بیشتر فرو می رفت.حالا گل در مردابی از ترحمی که به او شده بود،گرفتار بود.در این میان خداوند او را صدا زد و گفت:"ای عشق! ای والاترین احساس!".پاسخ داد:"بله ای خداوند احساس،ای بوجود آورنده ی دوستی،مهربانی و در نهایت عشق!بله؟". خداوند گفت:"من کمکت خواهم کرد.نمی گذارم محبتی که خود آن را فراترین احساس خوانده ام و پیش از هر احساس دیگری آن را آفریدم،در میان مردابی که آنقدر دور است که هیچ کس صدایش را نمی شنود،بماند و نابود شود.دستم را بگیر تا تو را بالا بکشم." عشق در پاسخ گفت:"پروردگارا! لطف وعظمت تو بر هیچ کس پوشیده نیست.اما می خواهم به دست یک عاشق نجات یابم.می خواهم بدانم هنوز برایش آنقدر ارزش دارم که در مرداب گرفتار شده ام،دستم را بگیرد؟" خداوند گفت:"اما در آینده فقط تعداد اندکی از اینجا خواهند گذشت که هیچ یک از آنها آنقدر عاشق نیست که وقتی صدایت را شنید،بتواند تو رت نجات دهد.حرفم را گوش کن.دستم را بگیر." او گفت:"نه،پس همان بهتر که عشق برای همیشه نابود شود."همان گونه که خداوند گفته بود در روز های بعد فقط تعداد اندکی از آنجا گذشتند.بعضی از آنها که قطره ای از عشق در وجودشان بود،صدای او را شنیدند؛اما دست هیچ یک آنقدر بلند نبود که بتواند نجاتش دهد.برای نجات او از میان مرداب ترحمی که ابر ها از سر نادانی درست کرده بودند،تنها دست های بسیار بلند یک عاشق واقعی که عشق سرشارش را از دست های بسیار بلندش می شد فهمید،می توانست کارساز باشد.حالا بیشتر از نیمی از بدن گل در مرداب فرو رفته بود و او روز ها را در انتظار آن عاشق که بیاید و او را نجات دهد،می گذراند.اما آن منجی هرگز نیامد. حالا فقط صورت گل دیده می شد.ناگهان مرداب به خاطر سنگی که کودکی از سر شوخی به داخل آن انداخته بود،موج گرفت.و این موج برای او در این وضع یعنی مرگ.عشق فهمید که زمان مرگش فرا رسیده است. در لحظه ی آخر قطره ی اشکی از گونه اش چکید و گفت:"فهمیدم که دیگر عشق ارزشی ندارد و همینجا ودر همین لحظه او برای همیشه خواهد مرد."این راگفت و چشم هایش را بست.موج به او رسیده بود و او را در کام خود می برد.
آری.او مرد؛برای همیشه.عشقی که دست دستگیر خدا را به خاطر ارزش خود برای یک عاشق رد کرد و جواب نگرفت.عشقی که صدایش به هیج جا نمی رسید...