قلم نوپای دانش اموزان من
امروز صبح که از خواب بیدارشدم ...
اولین چیزی که دیدم صورت پر مهر مادرم بود که با صدایی لطیف و ارامش بخش میگفت: نیکو...نیکو....عزیزم ....بیدار شو.
از تختم پایین آمدم و مانند همیشه پردههای اتاقم را کنار زدم و به تراس اتاقم رفتم. خورشید هنوز چهره ی زرین خود را به جهانیان نشان نداده بود ولی اسمان بسیار زیبا و دیدنی بود. شبنم ها روی گلبرگ ها چشمک میزدنند. کوهی در ان سوی شهر لباسی سفید از جنس برف به تن کرده بود. وای خدای من! چقدر نگاه کردن به برگ های رنگارنگ کف حیاط لذت بخش بود. در حال نگاه کردن به غنچه های زیبا و لی درحین حال گرفته و پر رمز و راز بودم که صدای پدرم که میگفت:« دختر عزیزم... مدرسه ات دیر میشود زود تر حاضر شو». مرا به طرف خود فرا خواند.
مثل هرروز با چشمانی خواب آلود حاضر شدم و با پدر مادرم خداحافظی کردم. وارد حیاط که شدم با صحنه جالبی روبه رو شدم. چند مورچه با تلاش و کوشش زیاد سعی داشتند تکه ای چیپس را به عنوان آذوقه به لانه خودشان ببرند. باخودم گفتم: چه خوب میشد تمامی انسان ها هم به اندازه ی این چند مورچه با هم همکاری میکردند و با سعی و پشتکار زیاد به هدفشان میرسیدند. ناگهان صدای بوق سرویسم رشته افکارم را پاره کرد. با تبسمی بر لبانم به ان مورچه ها گفتم: موفق باشید، امیدوارم وقتی برمیگردم این تکه چیپس اینجا نباشه. با قدم های استوار به طرف سرویسم رفتم. سوار ماشین شده و به راننده سلام کردم. نگاهم را به سوی خانه مان بردمو مادرم را دیدم که با تبسمی زیبا و دلنشین به من نگاه میکند. به او لبخند زدم و این گونه بود که از خانه مان دور شدم. در راه آدمهای مختلفی را دیدم. دخترانی کوچک و خندان دست در دست مادرانشان در حال رفتن به مدرسه بودند . در طرفی دیگر پسرهای با مزه و بازیگوش که در حال دویدن به سوی مدرسه خود بودند. مردهای مسن که در صف نانوایی ایستاده بودند و انتظار نانی را میکشیدند تا بتوانند شکم خانوادشان را سیر کنند.خبری از اواز خوش بلبل هانبود ولی تا دلت میخواست میتوانستی صدای کلاغ ها را که با صدای بسیار بسیار دلنشین خود قارقار میکردند را بشنوی.در حال نگاه کردن به مردمی بودم که کفش تلاش و همت به پاهایشان کرده بودند و برای زندگیشان زحمت میکشیدندکه ناگهان صحنه ای جلوی چشمانم پدیدار شد که تمام بدنم را به لرزه درآورد. دوخانم که به ظاهر خیلی نیازمند بودند، همراه با 2پسرکوچک که سعی داشتند از سویی به سوی دیگر خیابان بروند.را دیدم که به طور ناباورانه فهمیدم پسرکی که در آغوش مادرش بود هیچ لباسی برتن نداشت فقط با کمی نایلون سعی کرده بودند بدن پسرک را بپوشانند. ترافیک سنگینی ایجاد شده بود زیرا آن یکی پسر که کمی بزرگتر به نظر میرسید، از نعمت الهی دست و پا به خوبی برخوردار نبود فقط یک دست و پای کاملا ناقص داشت حتی به خوبی قادر به راه رفتن نبود. با کمک همان یک دست ناقصش خود را روی زمین میکشید. آن مادر مظلوم همبا سرافکندگی خیلی زیاد که در چشمانش موج میزد، سعی داشت به فرزند خود کمک کند تا او بتواند به آن طرف خیابان برود. واقعا برای همه ی مردمی که در آنجا حضور داشتند متاسف شدم. زیرا به جای اینکه به کمک پسرک و خانواده اش بشتابند و سعی کنند که آن پسر معصوم که صورتش خیس اشک بود را به آن طرف خیابان هدایت کنند، با داد و فریاد خود نسبت به آن مادر و پسر بی لیاقتی خود را ثابت میکردند. آنقدر بوق میزدند و بی قراری میکردند و به آنها ناسزا میگفتند که دوست داشتم در آن لحظه زمین دهان باز میکرد و مرا میبلعید حاضر بودم ان موقع کور میشدم و این صحنه دردناک را نمیدیدم. در آن لحظه قلبم هزارتکه شد و زبانم بند آمده بود. پس از کمی انتظار پسرک موفق شد به مقصدش برسد. درحال چرخیدن به دور میدان بودیم که من توانستم صورت آن مادر فداکار را ببینم. او چهره ی بسیار زیبا و آرامش بخشی داشت. چشمانش پر از غم و اندوه بود و بسیار ناامید به نظر میرسید. شال گردن کهنه اش را از گردنش درآورد و به دور آن پسر کوچکی که از سرما به خود میلرزید پیچید. از آنجا دور شدیمو پس از گذشت زمان اندکی، دوستم روبه من کرد و گفت: نیکو، میبینی دنیا چقدر بی انصاف و بی رحم است؟ و من با بغض وحشتناکی که در گلویم داشتم جواب دادم: آره. ما خیلی چیزها داریم که قدرشان را نمیدانیم¸و از ان ها به خوبی استفاده نمیکنیم. به دست و پای خودم نگاه کردم و با خودم گفتم: خدایا شکرت ازت ممنونم که من فاقد ایننعمت های ارزشمند نیستم و هیچ مشکلی ندارم. ازت خواهش میکنم که به ان خانواده کمک کنی و هرچه زود تر مشکلاتشان را برطرف کنی.و به خودم قول دادم که از این به بعد دیگر ناشکری نکنم و قدر این نعمت های ارزشمند را بدانم. دوستان من اگر شمارا ناراحت کردم معذرت میخواهم ولی قصد و نیت من این بود که شماهم بدانید که بعضی از آدم ها حتی از دست و پا هم برخوردار نیستند. ولی ما با داشتن این همه نعمت بازهم مشکلات جزئی را بهانه کرده و زندگی را برخود سخت میکنیم. قدر تک تک نعمت هایتان را بدانید و از ان ها مراقبت کنید و خداوند را شکر کنید. زندگی کوتاه تر از ان است که فکرش را میکنی. با مشکلات بی ارزش آن را کوتاه تر نکنید. خدایا از طرف همه ی مردم آرزو میکنم که مشکلات تمام آدم ها را برطرف کنی و هیچ کس چه در این دنیا چه در ان دنیا عذاب نکشد... الهی آمین... نیکو نادری.