به نام خداوند جان و خرد

موضوعات انشاء

1.با چشمه از کوه تا دریا سفر کنید

2.آبی

3.از زبان مترسک سخن بگوییدü

 

آدمی، تنها در میان انبوهی از گیاهان ایستاده و خیره مانده است. آدمی چوبی که با داشتن کت و شلوار قهوه ای و با چکمه های سوراخ و چشم های دکمه ای شب را به روز می رساند و مانند پدری مهربان از بچه هایش که همان گیاهان هستند نگه داری می کند.

او در مورد زندگیش این چنین می گوید:

روزی مردی تصمیم گرفت برای مزرعه اش موجودی ترسناک بسازد. چند تکه چوب را به هم وصل کرد، کلاه سوراخش را بر سرم سرم گذاشت، کت پاره بی آستینش را بر تنم کرد، شلواری به پایم کرد و چکمه های سوراخش را که مدتها در انباری خانه خاک می خورد به پاهایم کرد؛ و از من موجودی ترسناک و بی روح که قلب ندارد ساخت تا در مزرعه مراقب محصولاتش باشم، اما او نمی دانست که در این تن چوبی احساسی هم به وجود می آید. من در این مزرعه دور افتاده مترسکی تنها و بی کس هستم و با گیاهان هم صحبت و با پرنده هایی همچون کلاغ در حال مجادله ام. همیشه از ترس اینکه کسی به گیاهان من صدمه ای وارد کند هیچگاه چشمم را نمی بندم. من جوانی بیش نبودم، اول بچه ها از من می ترسیدند کلاغ ها می آیند و به سرم نوک می زدند اما چون من زبان ندارم درد را تحمل می کردم.

سنگ هایی که بچه ها به من می زدند بسیار دردناک بود؛ اما من با هدفی که داشتم هیچ چیز نمی گفتم. همیشه مایۀ ترس و وحشت هستم. اما هیچ کس نمی داند من مترسک مهربانی هستم که همیشه مراقب محصولاتم. حتی هیچ کس از من تشکر هم نمی کند. اگر من نبودم این محصولات هم نبود که باعث سیر شدن این افراد شود در تابستان تنم خشک می شود. چشم های دکمه ایم در زری نور براق نشان داده می شوند.

در زمستان و پاییز زیر باران شدید خیس می شوم و حتی پناهگاهی هم ندارم که خودم را از باران دور کنم. کتم خیس می شود و داخل چکمه های سوراخم آب پر می شود و موقع بادهای خشمگین از سرما به خود می لرزم و بعضی موقع هم کلاهم را باد می برد و منتظر می مانم فردا کسی بیاید و کلاهم را بر سرم بگذارد.

من جان ندارم و نمی توانم تکان بخورم، قلب ندارم و نمی توانم نفس بکشم، زبان ندارم و نمی توانم حرف بزنم ولی احساساتم به من می گوید با همه مهربان باشم تا خاطره خوبی را برای دیگران به یادگار بگذارم. حالا وقت آن رسیده که از این جهان پر از سختی و مشکلات اما شیرین خداحافظی کنم. لب هایم خشک، موهایم ریخته و نفسم حبس شده و چشم هایم را می بندم و دلم را به این جهان هدیه می دهم.

 

پروانه فتحی،دوم راهنمایی مدرسه ی زینب کبری(س)،اذر 91