به نام خدا 

 عنوان :من مترسک هستم   

                                                                                            من مترسک هستم درسرزمینی که ابتدا بوی زندگی را

می شد در جای جایش حس کرد.سرزمینی با بوتهای بلندوسر سبز.

کم کم همه جاروبه زردی رفت وهمه چیز به رنگ گیسوان

خورشیددرامدوبعد هم ....

اکنون سالهاست به انتظار باران نشسته ام دراینجا چیزی جز

بوته ای زردرنگ وجودنداردپرندگان هم گهگاه می ایند اما

نمی دانم چراوقتی که مرا می بینند میروند ودیگرهم اثاری ازانهادیده نمی شود نمی دانم که چرا پرندگان از من می ترسند ازچشمانم که سال هاست به خورشید دوخته ام از صورتم که جز خداچیزی رانمی بیند ازدستانم که سالهاست

طعم باران رانچشیده از پا هایم که سالهاست پیوند ناگسستنی

باتابستان دارد. نه انها ازباطن من نمی ترسند بلکه از ظاهر

من می ترسند ومن چگونه می توانم این ظاهررااز خوددورکنم جز به دستور انسانها دراینجایی که من زندگی

می کنم هیچ نشانه ای از زندگی نیست انقدر مترسک از سختی روزگار به خود نالید که باشنیدن صدای رعد وبرق قلبی را که از جنس سنگ بود شکست وابی روان جاری شد

زمین سیراب شد اما مترسک سیراب نگشت با رعدبرق دیگر چشمانش را هم از دست داداما  ....

باد شروع به وزیدن وتمام وجودی که از جنس کاه ولباسهای

انسان نما بود رابا خود برد تنهااز ان مترسک غمگین تعدادی چوب به جا گذاشته بود وبالاخره مترسک به ارزویش رسیدوبعد ازسالها باران شروع کرد به باریدن

انقدر بارید که مترسک سیراب گشت وجوانه زدوانقدر

بزرگ شد که تبدیل شد به یک درخت واز ان به بعد جای اینکه گنجشکان را فراری دهد:

                     شد محلی برای اجتماع انها.

 

                                         منیره قنبری مدرسه ی نمونه ی دولتی زینب کبری تنکابن