نی نامه و پیام نی در مثنوی مولوی (چاپ در نشریه ی نگاه )
امروزه مرسوم است که نویسنده یا محقق قبل از پرداختن به متن اصلی کتاب یا مقاله و امثال آن ، چکیده ای رسا در رابطه با موضوع بحث خود ارایه دهد تا خواننده ی پر مشغله با مطالعه ی آنها ، به راحتی موضوع دلخواه خود را انتخاب نموده و مطالعه کند. این روش ، امروزه امری است عادی اما وجود این امر در قرن هفتم نه تنها عادی نیست بلکه ابتکاری مطلوب است که جای مقدمه های ملال آور و دیباچه های پر تکلف را می گیرد . مثنوی عظیم مولانا جلال الدین محمد بلخی از این خصیصه بهره ور است . هیجده بیت آغازین این کتاب ، به علت اینکه با نی آغاز شده و در رابطه با این ساز بادی و داستان نوای نی است به « نی نامه » مشهور است . این هیجده بیت عبارتند از :
بشنو این نی چون شکایت می کند
از جدایی ها حکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بد حالان و خوش حالان شدم
سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد !
آتش عشقست کاندر نی فتاد
جوشش عشقست کاندر می فتاد
نی حریف هر که از یاری برید
پرده هایش پرده های ما درید
همچو نی زهری و تریاکی که دید
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید
نی حدیث راه ، پر خون می کند
قصه های عشق مجنون می کند
محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو ، باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هر که بی روزیست روزش دیر شد
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام »
این هیجده بیت در واقع بهترین عصاره و چکیده ی مثنوی شریف است و به قول دکتر زرین کوب « نی نامه منشا مثنوی و زبده ی اسرار تمام شش دفتر آن محسوب می شود ... و تمامی حکایات و تمثیلات مثنوی دنباله ی تطویل و تفصیل نی نامه است .
چنانکه منقول است ، مولوی وقتی به یکی از مریدان خود به نام « حسام الدین حسن ارموی » معروف به « چلبی » روی کرد ، حسام الدین از مولوی خواست تا دنباله ی غزلیات را رها کند و برای تعلیم و ارشاد مریدان، مثنوی گونه ای به روش « حدیقه ی سنایی » بگوید ، بنابراین تقاضا ، ابیات نی نامه در سال (658) سروده شد . مولانا در این زمان نزدیک به 60 سال از عمر گرانبارش می گذشت . وی نی نامه را اگر چه در قالب مثنوی سرود اما آن ، تغزلی پر سوز و گداز است که در آن شرح عشق ، شوق ، سوز و هجران متجلی است . گویا مولوی این هیجده بیت را پیش از استدعای حسام الدین نظم فرموده و به خط خود نوشته بود و بقیه ی مثنوی را ، مولانا نظم می فرمود و حسام الدین می نوشت .
نی نامه بهترین راه میانبری است که می توان از آن به دریای شگفت مثنوی راه یافت و نیز به وسعت و تنوع اندیشه ی عارف بزرگ قرن هفتم رسید « جوینده ای که از راه کوتاه نی نامه به دنیای مثنوی راه می یابد ، خیلی بیش از آنچه که از تفسیرهای لفظی یا تقریر های تاریخی حاصل می آید در باب شناخت اجمالی مثنوی ، نکته های تازه کشف خواهد کرد » . در واقع تمام مثنوی اندیشه ی ثابتی دارد که ابیات نی نامه آن را در ابتدا به خواننده می نمایاند و نیز مضمون تمامی قصه ها و حکایات را می توان از لا به لای این ابیات جست وجو کرد . مثلا : اگر به پیام اولین داستان مثنوی با عنوان کنیزک و پادشاه دقت کنیم ، در می یابیم که به گونه ای تفسیر اولین بیت نی نامه است زیرا با خواندن این داستان نتیجه خواهیم گرفت که تا کنیزک جسم ، ترک تعلق که زرگر نماد آن است ، نکند به پادشاه روح یا عقل نمی رسد و از این هجران در رنج است . همچنین است داستان طوطی و بازرگان که در آن تنی که در شهوات غرق است قفسی را می ماند که طوطی جان در آن اسیر شده و به خاطر جدایی از اصل و مرجع خود ـ هندوستان ـ در رنج است . سایر قصه ها ، حکایات و تمثیلات نیزبه نوعی با روح اندیشه ای که در نی نامه جاری است ، مرتبط است . روی این اصل است که عده ای مولوی را مثل « دانته » در « کمدی الهی » می دانند ، از این لحاظ که هر دو ، مضمونی واحد را در کل آثار خود تکرار می کنند ، البته این مقایسه قابل تصدیق است اما تنوع فوق العاده ای که مولوی به قول دکتر زرین کوب در « منظر دید و جزییات تصاویر می آورد ، چیزی از اصالت آن نمی کاهد ».
مولانا با نی نامه ، اگر چه به ظاهر برخلاف رسوم رایج آن زمان با سر آغازی مفصل ، مثنوی خود را با نام خدا آغاز نمی کند اما با طرح فضای روحانی خاصی ، تغزلی می سازد که از ابتدا تا به پایان آن جز با یاد خدا نیست .
مسلم است که نی به تصادف در سخن مولوی نیامده و از آن جایی که در مثنوی و دیوان کبیر بالغ بر بیست و هشت بار نی ، مایه و موضوع تمثیل قرار گرفته است خود نشانه ی آن است که این ساز بادی در اندیشه شاعر ، مقامی خاص دارد . بی شک مولوی بارها ، نی را که در کنار جویبارهای پر آب بلخ که راست قامت و خاموش سر بر آورده بود ،دیده بود و بند بند این جسم نحیف که سر به آسمان و پا در آب دارد نگریسته و اندیشیده بود و بدین گونه آن را به عنوان یکی از بهترین مثال ها برای ایده ها و اندیشه های خود برگزید ، اما به راستی چه سنخیتی در نی و آنچه که در ذهن مولانا بود، وجود داشت؟ یا چه شباهتی موجب انتخاب این مثال گردید ؟ به قول دکتر فروزانفر « بی شک مقصود مولانا از نی ، همین ساز دلنواز بادی است که او را با دم می نوازند به دلیل آنکه مولوی خود موسیقی می دانسته و با این ساز انس و الفت وافر داشته است ».
« دلم را ناله ی سر نای باید
که از سرنای بوی یار آید » (دیوان کبیر ب 699 )
« ای نای خوش نوای که دلدار و دلخوشی
دم می دهی تو گرم و دم سرد می کشی » (دیوان کبیر ، ب 31825)
از نی مثنوی ، تاویل ها و تفاسیر متفاوتی شده است كه دكتر فروزانفر در «شرح مثنوي شريف» هركدام از آنها را به دلايل مختلفي غيرقابل قبول دانسته اند مثلاً منظور از ني «روح قدسي» يا «نفس ناطقه» يا «حقيقت محمدي» است و يا اين سخن كه ني، مرد كامل و مكمل است، زيرا ني در فارسي به معني نفي مي آيد و مرد كامل از خود فاني است، كه در مورد اخير شارح، «نَي» را به «ني» يكسان دانسته و بدين سبب قابل توجيه نمي باشد.
برخي هم در باب نحوه ي انتخاب مثال ني، توسط مولانا، عقيده دارند كه ملاي رومي عبارت «مثل المومن كمثل المزمار، لا يحسن صوته الا بخلاء بطنه» را شنيده بود و طبق اين روايت، انسان مومن و عارف به خدا را به ني تشبيه مي كند، ممكن است اين نظر صحيح باشد و اولين جرقهي اين تشبيه از اين عبارت ناشي شده باشد، اما وقتي نگاه تيز و انديشه ي باريك مولوي را در مثنوي و ساير آثارش در اين رابطه مي كاويم و مشاهده مي كنيم كه وي با چه مهارتي ني را از جهات مختلفي به انسان عارف و وارسته تشبيه مي كند، ديگر اين نظر رنگ مي بازد و فراموش مي گردد و مولانا در مقام يك شاعر به معني واقعي كلمه جلوه مي كند.
براي نشان دادن اين كمال شاعر، نگاهي به مثنوي مي كنيم، خصوصاً به ني نامه كه خود، مثنوي كوچك و كاملي است تا در نتيجه ي آن اهميت ني در نماياندن خصوصيات مختلف عارفان ذكر شود.
ني ، نماينده ي كلمات و حالاتي است كه در سلوك و عرفان اهميت دارند. نظير: «هجران، اشتياق، رجعت، حفظ سر، فنا و...»
چنانكه مي دانيم تا ني را از نيستان نبرند از آن آوازي برنمي خيزد پس ميان او كه از نيستان جدا شده و عاشق دور از يار مناسبتي است زيرا هر دو به درد مهجوري و دوري گرفتارند، هم ني از موطن و مرجع خود، ناخواسته و جبري جدا شده، هم عارف وارسته. مهجوري، مهم ترين صفتي است كه ميان ني و عارف وجود دارد و مضمون اصلي ني نامه را مي سازد اما در پرتو اين مهجوري، حالتي ديگر يعني مشتاقي وجود دارد. وقتي در ني دميده مي شود چنان آواز حزيني از آن شنيده مي شود كه گويي در فراق ياران نيستاني خود، مي نالد و به خاطر اين جدايي كه بي اختيار و اراده نصيب او شده شكايت سر مي دهد. عارف از خود رها شده نيز در تنگناي دنياي حس به وسعت عالم روحاني مي انديشد و از اين جدايي كه ميان او و عالم روح كه مبدأ و مرجع او بود، اتفاق افتاده، همواره غمين و شاكي است، لذا احساس تنهايي و غربت به خاطر وجود دنيايي ناشناخته در هر دو وجود دارد. به دنبال چنين حسي، ميل شديد به بازگشت يا «رجعت» به موطن اصلي پيش مي آيد، اين دومين اصلي است كه ني را در خاطر مولانا سبز مي كند.
«كز نيستان تا مرا ببريده اند در نفيرم مرد و زن ناليده اند»
يكي ديگر از صفات برجسته ي ني ، ميان تهي بودن آن است. چنانكه مي دانيم ميان ني انباشته نيست و از اين جهت مانند عارف از خودي خود خالي گشته اي مي باشد كه درون را انبار تعلقات و ماديات نمي كند، سبكبار و لاغر است و سراسر جسم، يكپارچه و متحد كه يك نوا را فرياد مي زند، درون را از هر چه غير دوست، تخليه مي كند تا با حضور دوست تحلیه گردد.
گذشته از آن ني رمزي است از احتياط ورزي و محافظه كاري و به نوعي خاص حفظ سر كه عارفان و صوفيان همواره بايد بدان پايبند باشند، چرا كه اگر حفظ سر نشود سر سبزشان به باد كج فهمي ديگران فدا خواهد شد، چنان كه «حسين بن منصور حلاج» وقتي نداي «انا الحق» سرداد، بربالاي دار رفت. اصولاً چون سالكان و عارفان در طي طريق وادي عشق به مراتب و مقاماتي دست مي يافتند ، به زباني نياز داشتند كه بتواند از عهده ي وصف حالشان برآيد و چون درك مقامات و حالات، ذوقي بود نه سماعي، لذا فهم آن از عهده ي همگان برنمي آمد. وجود نظم و نثر عارفانه در ادبيات ما مرهون چنين دستاوردهايي روحاني است. ني نيز همچون عارفان وصف حال خود را فاش نمي كند، بلكه در حديث ديگران باز مي گويد. بدين معني كه گويي نوازنده ني ، راز درون سينه ي خود را از داخل آن بيرون مي جهاند.
«بهتر آن باشد كه سرّ دلبران گفته آيد در حديث ديگران»
ني را هم براي خود براي خوشحالان مي نوازند هم براي بدحالان لذا هر كس از پندار خود با او دمساز مي شود پس اثر نشاط بخشي يا حزني كه براثر نواي اين ساز عارض مي گردد از خود ساز نيست بلكه از روحيه شنوندگان است كه اگر شاد باشند شادتر و اگر غمگين باشند دلگيرتر مي شوند مانند مرد خدا كه هيچ كس قادر نيست به ژرفاي درون او راه يابد و ادعاي شناخت او گماني است شخصي.
«هركسي از ظن خود شد يار من وز درون من نجست اسرار من»
گذشته از آن ني در قبضه ي ناي زن است، با خيال و اراده ي او نواخته يا خاموش مي شود عارف نيز چون ناي در تصرف عشق يا معشوق است و بدون وصال بدان سرچشمه معاني، به فيضي نتواند رسيد، لذا تسليم فرمان و خواست اوست و به اراده ی دوست رضاست.
ني، مظهر و نشانه ی «فنا» نيز هست، فنا يعني از خود رستن و تهي شدن و آن كمال حال سالك است. از آنجايي كه فنا جزبه معاملات و مكاشفات بدست نمي آيد، پس مي توان نتيجه گرفت كه ني يا سالك، به كشف و عمل تاكيد مي كند و تنها بحث و نظر را كه استدلاليون بدان پايبندند در طي طريق كافي نمي داند و به اين «پاي چوبين» اعتمادي ندارد.
«پاي استدلاليون چوبين بود پاي چوبين سخت بي تمكين بود»
با توجه به موارد گفته شده، مطلبي كه بسيار مهم مي باشد اين است كه ني مثال خوبي است براي به نمايش گذاشتن زندگي خود مولانا، مولانايي كه هم از خودي خود تهي است و هم در تصرف عشق و معشوق است. ميزان عشق و ارادت بي نظير وي به «شمس» و «صلاح الدين فريدون زركوب» و «حسام الدين چلپي» در خاطر همگان هست. مولوي پيش از آنكه عشق شمس در جانش بتابد، شعر نمي سرود، پس محرك او در بيان اسرار عشق، عشق يا معشوق بود كه اين هر دو با حق متحد و يگانه اند و اين شعر و نواي دلنشيني كه از وجود او برمي آيد از خود او نيست بلكه عشق يا معشوق است كه چون قصه ي ني، به زبان او سخن مي گويد و هر چه او بگويد خواه لطف باشد يا قهر، ترانه وصف باشد يا ناله ي فراق، همه گفته ی عشق و تعليم معشوق است.
«عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد اي عجب من عاشق اين هر دو ضد»
قرآن در سوره ی « نجم » تعبیری از این ویژگی را در رابطه با پیامبر خاتم بیان می کند : « و ما ینطق عن الهوی ، ان هو الا وحی یوحی » ( نجم 4 )
( هرگز پیامبر ـ به هوای نفس سخن نمی گوید و سخن او هیچ ، جز وحی نیست ) .
بی گمان همه ی دوستداران مولوی می دانند که ملای رومی ، مثنوی عظیم خود را بی سابقه ی تفکر و فی البداهه در مدت ده سال یا بیشتر می سروده و حسام الدین چلپی می نوشته است و این اثر گرانقدر ، تنها بر اثر تحریک دل و جوشش معانی از درون مولوی شکل گرفته است ، از این لحاظ مولانا ، مانند نی تهی می باشد که از دم گرم نای زن پر و خالی می شود و او تنها وسیله ای بیش نیست که سرود عشق را بیان می کند .
« ما چو چنگیم و تو زخمه می زنی
زاری از ما ، نی ، تو زاری می زنی
ما چو ناییم و نوا در ما زتست
ما چو کوهیم و صدا در ما زتست »
در تصدیق این معنی ، یادمان بیاید که مولانا ، برخی از غزلیات خود را به تخلص « خاموش » به پایان رسانده است و از این جهت تصویر نی خاموش اما پر سوز و آواز را بیشتر به ذهن متبادر می نماید ، نی ای که خود ، خاموش است اما آواز او از شمس می باشد .
گذشته از حیات روحانی مولوی ، اگر به زندگی جسمانی او هم نظری بیفکنیم ، خواهیم دید که وی در غربتکده ی روم ، مدام یاد روزگارانی را در دل خویش زنده می کند که در بلخ و « سمرقند چو قند » ما ـ چنانکه در داستان کنیزک و پادشاه این شور او را می توان دید ـ بین نزدیکان و دوستان رفت و آمد می کرده است . موطن اولیه ی او تعبیری از نیستان است و خود او ، چو نای مهجور از نیستان .
کلام آخر را ختم می کنم به سخن غلامحسین یوسفی که فرموده اند :
« چو نی از خود تهی شدن ووارستگی از تعلقات نفس و به معشوق پیوستن و از فیض او الهام یافتن ، آدمی را پذیرای انعکاس اشعه ی کمال تواند کرد . از این رو ، نی نامه « نقد حال ما » تواند بود.
« بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقد حال ماست آن » ( بند 35)
منابع و ماخذ :
1- مثنوی معنوی مولوی ، از روی چاپ رینولد نیکلسون ، انتشارات طلوع ، چاپ پنجم ،69
2- شرح مثنوی شریف ، فروزانفر ، بدیع الزمان ، انتشارات علمی و فرهنگی ، ج اول ، چاپ نهم ، 1380
3- بحر در کوزه ، زرین کوب ، عبدالحسین ، انتشارات علمی ، چاپ نهم ، 1380
4- سرنی ، زرین کوب ، عبدالحسین ، انتشارات علمی ، ج اول ، چاپ هشتم ، 1379
5- چشمه ی روشن ، یوسفی ، غلامحسین ، انتشارات علمی ، چاپ ششم ، 1374